محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )
32
رستم التواريخ ( فارسى )
فرنگى ، مرا ديوانه شمردند و نجات دادند . و تا سه بار چنين اتفاق افتاد . بعد ، من [ با ] صد سوار آراسته با دستگاه سردارى و لباس جواهردوخته و مسند جواهردوخته و كرسى مرصع و پنجاههزار تومان نقد ، رو به جانب مملكت مهراج كه ميانهء چين و زنگبار باشد ، روانه شدم . رسيدم به جايىكه دهنه و سرحد مملكت بود و چهلهزار نفر مرد جنگى با آتشخانهء بسيار در آنجا به امر حراست و پاسبانى مشغول بودند . بر ما سر راه گرفتند و پرسيدند كه : « شما كيستيد و ارادهء كجا داريد ؟ » گفتيم : « ما مسافريم » . گفتند : « ما بيش از هفت نفر از شما را اذن به رفتن نمىدهيم » . و نود و سه نفر از ملازمهاى مرا از من جدا كردند . و در آن منزل ، رحل اقامت انداختم و كلاه جواهر بر سر نهادم و قباى جواهر پوشيدم و بر مسند جواهر نشستم و پيشخدمتم با لباس جواهر ، گاهى قليان مرصع را با تواضع و تعظيم به دستم مىداد . و اين هفت ملازمانم در تزوير و تلبيس و مكر و خدعه و تيززبانى ، بىنظير بودند . مردم از ايشان مىپرسيدند كه : « اين شخص ، كيست ؟ » مىگفتند : « اين شخص ، مولاييست واجب الاطاعه و صاحب كرامات و مقامات . اگر خواهد مانند عيسى ( ع ) ابن مريم ، كمالات ظاهر كند ، مىتواند ، بلكه علاوهء بر آنها . » و هركس كه مىخواست نزد من بيايد ، او را با پاى برهنه و سجودكنان مىآوردند و از كمالاتى كه در من نمىباشد ، دروغها به مردم مىگفتند و مردم را فريب مىدادند و مريد من مىكردند . غرض ، آنكه آن چهلهزار پاسبان با اهل آن سرزمين ، همگى به دست من ، مسلمان شدند و شرف اسلام يافتند . خبر اين داستان به مهراج رسيد . به وزرا و امرا و مقربان درگاه خود فرمود : « در اين باب ، مصلحت چيست ؟ چه بايد كرد ؟ » بعضى عرض نمودند كه : « بايد لشكر با آتشخانه بر سرش فرستاد و او را دفع نمود . » و بعضى عرض مىنمودند كه : « صلاح نيست با او ستيزه كردن - به سبب آنكه نفسى است قوى و صاحبنفس مؤثر است . اگر خواهد ، همهء هند را به يك نفس مىسوزاند . » مهراج ، متحير و مات مانده .